![]() |
![]() |
|
| یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد_طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم |
|
چارلی چاپلین میگه : دخترکم ! هیچگاه هم آغوشیهایت را با عشق مقایسه نکن هیچ مردی در رختخواب نامهربان نیست... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 13:17 توسط داود |
|
|
خدایا... خدایا هواست هست؟ خــــدایآ حواستـــ هستــــ ؟!!! صدایــ هقــ هقــ گــــریه هامــ از همونــ گلوییــ میــاد کهــ تـو از رگشـــ به منــ نزدیکــ تریـــ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 بهمن1390ساعت 11:30 توسط داود |
|
|
روی سنگ قبر اسکندر جهانگیر مقدونی نوشته... اکنون گور او را بس است!... انکه جهان او را کافی نبود... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 بهمن1390ساعت 8:44 توسط داود |
|
|
تو کجایی سهراب؟...
آب را گل کردند، چشم ها را بستند و چه با دل کردند... وای سهراب کجایی آخر؟... زخم ها بر دل عاشق کردند، خون به چشمان شقایق کردند! تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند،همه جا سایه دیوار زدن! وای سهراب دلم را کشتن!!! صبر کن سهراب... قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 بهمن1390ساعت 8:44 توسط داود |
|
|
متن سنگ قبر لودولف کلن ریاضی دان کاشف عدد پی !!...
3/141562353589793238462633862279088 |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 بهمن1390ساعت 8:35 توسط داود |
|
|
میدونین متن سنگ قبر سهراب چیه!!!... به سراغ من اگر مي آييد نرم وآهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 بهمن1390ساعت 8:28 توسط داود |
|
|
قصه مرد خسته... کارگر خسته ای سکه از جلیقه کهنه اش در آورد تا صدقه دهد ناگهان جمله ای روی صندوق صدقه دید و منصرف شد صدقه عمر را زیاد می کند!!!..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 12:16 توسط داود |
|
|
خداوندا ! ...
تو تنهایی و من تنهای تنهایم تو یکتایی و بی همتا ولیکن من نه یکتایم نه بی همتا فقط تنهای تنهایم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 9:24 توسط داود |
|
|
هی فلانی !!... زندگی شاید همین باشد. مهدی اخوان ثالث .............. زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود... صحنه پیوسته بجاست... خرٌم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد!!!... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 7:51 توسط داود |
|
|
حقیقت عشق... شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی را دوست داری دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت میان گریه هایش گفت آری...
![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 15:4 توسط داود |
|
|
هرچقدر بیشتر میخواهمت ... دورتر میشوی... برگرد!!! قول میدهم دیگر دوستت نداشته باشم.!... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 13:43 توسط داود |
|
|
جادوی زمان!!... صبورانه در انتظار زمان می مانم... همه چیز در زمان خودش رخ می دهد.. باغبان حتی اگر باغش را غرق آب هم کند ... درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند!!... ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 9:4 توسط داود |
|
|
رهبری برتر... لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره میشود، میتواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره میشود را شکست دهد!!!... «نارسیس» ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 10:51 توسط داود |
|
|
غنیمت عمر... گر نبود مشربه از زر ناب... با دو کف دست توان خورد آب... گر نبود اسب مطلا لگام... زد بتوان بر قدم خویش گام... گر نبود شانه آج بهر ریش... شانه توان کرد به انگشت خویش... گوش تواند که همه عمر وی... نشنود آواز دف و چنگ و نی... دیده شکیبد ز تماشای باغ... بی گل و نسرین بر آرد دماغ... گر نبود در بر خان آن و این... هم بتوان ساخت به نان جووین... گر نبود دلبر همخواب پیش... دست توان کرد در آغوش خویش... این همه بینی همه دارد عوض... وز عوضش گشته میسر غرض... آنچه ندارد عوض ای هوشیار... عمر عزیز است غنیمت شمار... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 بهمن1390ساعت 11:8 توسط داود |
|
|
از الاغ درس بگیریم... اتفاقي به درون يک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نکشد. مردم با سطل روي سر الاغ هر بار خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش را مي تکاند وزير پايش ميريخت و وقتي خاک زير پايش بالا مي آمد سعي مي کرد روي خاک ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.
*نکته:* *مشکلات، مانند تلي از خاک بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم:* *اول: اينکه اجازه بدهيم مشکلات ما را زنده به گور کنند.*
*دوم: اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.* ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 13:8 توسط داود |
|
|
سلام سلام سلام
سلام به همممممممممممممممممه دوستای گل و باحال و با مرام و با معرفتو.... سال نوتون مبارک باشه ایشالله سال پرباری داشته باشین و به تمام آرزوهاتون برسین به خصوص همه سربازا که دم عیدی مجبور شدن به خاطر نداشتن مرخصی از بند جییییییییییییم استفاده کنن!!!!!!!........ من امسال رو دم عیدی تو سفر بودم یعنی از 27 اسفند که با سراج رفتیم بندر ترکمن شمال تا 11 فروردین که از قشم برگشتیم همش فقط بنزین و اسکن خرج کردیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت ولی واقعاً خسته کننده بود این سخت ترین بخش خدمت سربازیم بود آخه نه درست تونستم بخوابم و از طرف دیگه همش تو فکر روزی بودم که بهم میگن شما یک ماه اضافه خدمت دارین واااااااااای... فعلاً بای آخه تایم ندارم باید برم.....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 9:37 توسط داود |
|
|
نامه عاشقانه یک ریاضی دان به معشوقش سلام عزیز جفاکار، به بطلیموس سوگند که نیروی عشقت کسر عمرم را معکوس کرده وبه خرمن هستی ام آتش زده است.انگار عمر من تابع وفای توست.قامت رعنایم از هجر تو منحنی شده وتیر عشقت همچون برداری که موازی آرزوهایم تغییر مکان داده باشدقلبم را ناقص ساخته است. شبهای فراق که با حرکتی تناوبی، مانندمکعبی که این رو و آن رو میشود چنان نحیفم ساخته که هرگاه به مزدوج خویش در آیینه مینگرم خیال میکنم از زیر رادیکال بیرونم آورده اند. در دایره عشقت اسیرم ومرکزی نمیابم که آنی فارغ از خیال تو معادله nمجهولی زندگی ام را حل کنم. هرشب چون پلکهایم به هم مماس می شوند وحدی به بی نهایت می یابم تو را میبینم که با زیبایی به قوهn به سویم میل داری،و زمانی که شکل به علاوه پیدا میکنم در میابم که منحنی های آرزوی من و وصال تو هیچ نقطه برخوردی ندارند،اما امید دارم که بر اساس هندسه اقلیدسی مانند دو خط موای باشند که در بی نهایت به هم میرسند. آنگاه که بر محور تانژانت ناامیدی سرگردان هستم عشقت برایم مبدأ امید است. آه!دلدار بی وفا، زمانی که اپسیلن وعده های تو را در بی نهایت امیدهای خود ضرب میکنم،واز بی وفایی وجفاهایت به تعداد نا محدود انتگرال میگیرم،بازهم خوشحالم...چون هنوز حدی دارد وجهت باقیمانده هنوز مثبت است. زمانی که درمیابم صورت وصالت صفر شده وامید من برابر هیچ خواهد شد،قطره های اشک با تصاعدی هندسی بر انحنای گونه ام نزول میکند،اما امیدوارم که گزاره جفایت دروغ باشد.اما افسوس حتی با حساب احتمالات هم امید به وصالت جزء محالات است. دیگر بیش از این به فرمول وجودت دست نمی برم،اما امیدوارم ای تالس بزرگ! که دل سنگیت را نسبت به من نرم نمایی وبیش از این مجبورم نسازی که در لگاریتم اندیشه ها به دنبال اندازه تقریبی وفایت بگردم«خدا نگهدار». |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 12:49 توسط داود |
|
|
حافظ را خواب دیدم... نيمه شب پريشب ، گشتم دچار کابوس ديدم به خواب حافط ، توی صف اتوبوس
گفتم سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم گفتم : کجا روی گفت ، والله خود ندانم گفتم بگير فالي ، گفتا نمانده حالي گفتم چگونه ای گفت ، در بند بي خيالي گفتم که تازه تازه ، شعر و غزل چه داری ؟ گفتا که مي سرايم ، شعر سپيد باری گفتم کجاست ليلي ، مشغول دلربايي؟ گفتا شده ستاره ، در فيلم سينمايي گفتم بگو زخالش ، آن خال آتش افروز ؟ گفتا عمل نموده ، ديروز يا پريروز گفتم بگو ز مويش ، گفتا که مش نموده گفتم بگو ز يارش ، گفتا ولش نموده گفتم چرا چگونه ، عاقل شده است مجنون ؟ گفتا شديد گشته ، معتاد گرد و افيون گفتم کجاست جمشيد ، جام جهان نمايش ؟ گفتا خريده قسطي ، تلويزيون به جايش گفتم بگو ز ساقي ، حالا شده چه کاره ؟ گفتا شدست منشي ، در دفتر اداره گفتم بگو ز زاهد ، آن رهنمای منزل گفتا که دست خود را ، بردار از سر دل گفتم ز ساربان گو ، با کاروان غم ها گفتا آژانس دارد ، با تور دور دنيا گفتم بگو ز محمل ، يا از کجاوه يادی گفتا پژو دوو بنز ، يا گلف نوک مدادی گفتم که قاصدک کو ، آن باد صبح شرقي گفتا که جای خود را ، داده به فاکس برقي گفتم سلام ما را ، باد صبا کجا برد ؟ گفتا به پست داده ، آورد يا نياورد ؟ گفتم بگو ز مشک ، آهوی دشت زنگي گفتا که ادکلن شد ، در شيشه های رنگي گفتم سراغ داری ، ميخانه ای حسابي ؟ گفتا آنچه بود از ، دم گشت چلوکبابي گفتم بلند بوده ، موی تو آن زمان ها گفتا به حبس بودم ، از ته زدند آن ها گفتم شما و زندان ، حافظ ما رو گرفتي ؟ گفتا نديده بودم ، هالو به اين خرفتي ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 9:53 توسط داود |
|
|
عیب کوچولوی عروس... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 11:48 توسط داود |
|
|
خود کرده را تدبیر نیست... زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با
آچار پسرش را تنبيه نموده در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان انگشت های دست پسر
قطع شد
وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كی
انگشتهای من در خواهند آمد
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتومبيل
برگشت وچندين بار با لگد به آن زد
حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به
خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد. او نوشته بود
"دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودكشي كرد
خشم و عشق حد و مرزي ندارند دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندكي دوست داشتنی داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه اشياء برای استفاده شدن و انسانها براي دوست داشتن می باشند همواره د ر ذهن داشته باشيد كه:
اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما می شود
مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 بهمن1390ساعت 10:40 توسط داود |
|
|
حکایت عرفانی کودک ودیدار فامیل خدا.... کودکی باپاهای برهنه روی برف ها ایستاده بود،وبه ویترین فروشگاه نگاه می کرد زنی درحال عبور اورا دید،او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس وکفش خرید وگفت: مواظب خودت باش! کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخندی زد و پاسخ داد:نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید،چون من از خدا خواسته بودم خودش بیاید،اگر خودش نمی رسد یکی از فامیل هایش را بفرستد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 14:34 توسط داود |
|
|
اشتباه فرشتگان... درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای!! ....فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 13:37 توسط داود |
|
|
نصیحت پادشاه به مردم شهرش !!... در زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظام ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط برنمی داشت.
غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و
سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده
برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای
را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود.
کیسه را باز کرد و داخل آن کیسه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 12:45 توسط داود |
|
|
مرد کور.. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 12:41 توسط داود |
|
|
چرا قلب نماد عشقه ... و قلب تیر خورده نماد عاشق ... در
باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا
پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان
را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود!!... دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود !... خدایان از هر دری سخنی میگفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود... هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است ، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا میخواهد برود جنون دستش را میگیرد و راهنماییاش میکند.!! به همین دلیل است که میگویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون میشود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که میبینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد. بعدها
رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام
خدایانشان را عوض کردند. در افسانههای روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای
جنون را ارا و خدای عشق را ونوس مینامیدند در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد. عشق واقعا جنون است اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس. ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر میکند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 12:40 توسط داود |
|
|
قدرت اندیشه... پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود. پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد: "پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي. دوستدار تو پدر".* *طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*
*ساعت 4 صبح فردا مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده... و مي خواهد چه کند؟ *پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم".* *در دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي خواهيم يافت و يا راهي خواهيم ساخت.* ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 12:30 توسط داود |
|
|
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּּּּּ ּ ּ ּ ּ \____________________ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ \¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ֹֹ\ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ۞۞,ּּּ ּ ּ ּ\ تبادل لینک کنیم؟؟!! ִ \ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ۞ּ ּ ּּ۞۞ـּ ּ ּ ּ\__________________̲̲/_̲ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ\¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ ּּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ\ ּ ـ۞۞ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ـ۞۞ּ ּ \ּ ּ ּ ۞۞ ּ ۞۞ـּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ـ۞۞ּּ ּ \ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ּ ּ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞ ֹֹֹֹ¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯\¯¯¯¯¯¯¯¯ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִִִ ۞ִ۞ ִִִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 10:9 توسط داود |
|
|
__†‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡‡†††††‡¶¶¶¶‡††††††††††††‡‡‡† ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 12:33 توسط داود |
|
|
خواب مجرد ها... چقدر خواب ببینم که مال من شده ای شاه بیت غزل های لال من شده ای چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای کاش ببینم که بعد آن همه بغض جواب حسرت این چند سال من شده ای چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم خدای نکرده مگر بیخیال من شده ای هنوز نذر شب جمعه های من این است که اتفاق بیفتد حلال من شده ای که اتفاق بیفتد کنارتان هستم برای وسعت پرواز بال من شده ای میان بغض وتبسم؛میان وحشت وعشق تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست عجیب خواب قشنگی ست، مال من شده ای
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 11:48 توسط محمود |
|
|
این گل تقدیم به عزیزیکه با نگاه قشنگش به تماشای مطالب وبلاگم نشته لطفاً نظرات خودتو ازم دریغ نکن مرررررررررررررسی... ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 دی1390ساعت 9:3 توسط داود |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام به همه دوستان خوبم امیدوارم از مشاهده این وبلاگ لذت ببرید در نهایت اگه دوست داشته باشید می تونید با نظرات خودتون بهم کمک کنید تا وبلاگ خوبی داشته باشیم ممنونم
. . . . . |
| پیوندهای روزانه |
|
سرچ دات کام کادو کد نایت اسکین آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم فروردین 1391 هفته سوم اسفند 1390 هفته دوم اسفند 1390 هفته اوّل اسفند 1390 هفته چهارم بهمن 1390 هفته سوم بهمن 1390 هفته دوم دی 1390 |
| آرشیو موضوعی |
|
خانه شعر مطالب جذاب داستان جالب پند نامه طنز جوک اس ام اس خاطره علمی مناجات اشکال |
| نویسندگان |
|
داود محمود |
|
RSS
|